دوست عزیزم جواد نازنینم سلام .... نمیدانم الان که برایت مینوسم در کدامین شهر ایران عزیز ، سکنی گزیدهای ، نمی آنم الان چند فرزند داری ، نمیدانم چرا در غبار زندگی محو شدی ، این منم ، همان دوست قدیمی تو که با تو در دوره ای از زندگی آشنا شدم . دوره ای هر چند کوتاه ولی گویی سالهاست تو را میشناسم . انگار همین دیروز بود که باهم در محوطه آسایشگاه قدم میزدیم و صحبت میکردیم . مگر برایم ننوشتی که مرا هیچ وقت فراموش نمیکنی ، مگر ننوشتی که ( بیادتم ، نبری از یادم )
برچسب:
نویسنده: غزل دادخواه
تاريخ: دوشنبه
12 مرداد
1405 ساعت: 3:34